پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۷۸

تا بدو کرده ام تولاّیی

کرده ام از جهان تبرّایی

آنچنان گشته ام بدو مشغول

که ندارم ز خویش پروایی

وز خیال شکنج گیسویش

بازم اندر سَر است سودایی

ساعتی شد که زنده ام بی دوست

همچو من کی بود شکیبایی

چه تمنّا کند دلم چون نیست

خوبتر از رُخش تمنّایی

پرده بگشا ز روی تا بکنند

عاشقان در رخت تماشایی

عقل در وصف حسن روی تو هست

همچو زلف تو بادپیمایی

هست ابروی و عارضت با هم

آفتابی و طاق خضرایی

قطره ای آب داد در چشمم

گوهری در میان دریایی

دل چنان سوزد از خم زلفش

کآتشی در درون شیدایی

تو سخن گوی اگر دهان گم شد

که سخن سر برآرد از جایی

چه کم آید ز لعلت ار بکند

این دل خسته را مداوایی

درّ نظم جلال را امروز

نیستش در زمانه همتایی

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۸۰گر گریه من بشنوی ای یار بگریی
  2. شمارهٔ ۲۸۱هر کس به جست و جویی هر گوشه گفت و گویی
  3. شمارهٔ ۲۸۲نگارا! با هواداران ز بیزاری چه می‌گویی
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.