پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۷۲

بیاور ساقیا! در دِه من دل خسته را جامی

که من خود را نمی دانم ز نیک و بد سرانجامی

به امّید وصالش دامن عمرم به ناکامی

برفت از دست و در دستم نیامد دامن کامی

من اوّل بلبلی بودم میان بلبلان گویا

کنون هستم به تنهایی اسیر افتاده در دامی

دلارامم اگر بینی نماند در دل آرامت

که دارد در همه عالم بدین خوبی دلارامی

بر آن بام آن که من دیدم گل خندان همی ماند

عجب دارم اگر روید گلی بر گوشه بامی

مجالی نیست کس را ای دریغا در شبستانش

وگرنه می فرستادم به دست باد پیغامی

بلای عاشقی بردن نباشد کار هر مردی

در آتش زندگی کردن نباشد کار هر خامی

اگر در سر ندارم من خیال روی و مویت را

چه می جویم ز کوی تو به هر صبحی و هر شامی

جلالا جام می بردار و نام و ننگ یک سو نه

که ترک نام اگر گیری برآری در جهان نامی

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۷۴جهان پیر را نو شد جوانی
  2. شمارهٔ ۲۷۵[چه] موجب است که با ما بجز جفا نکنی؟
  3. شمارهٔ ۲۷۶ای به بازار غم عشق تو صد جان به جوی
  4. شمارهٔ ۲۷۷ای حسن ترا مثال شاهی
  5. شمارهٔ ۲۷۸تا بدو کرده ام تولاّیی
  6. شمارهٔ ۲۷۹خوش آن زمان که چو بخت از درم فراز آیی
  7. شمارهٔ ۲۸۰گر گریه من بشنوی ای یار بگریی
  8. شمارهٔ ۲۸۱هر کس به جست و جویی هر گوشه گفت و گویی
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.