پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۲۴

از سر کوی تو با دل باز نتوان آمدن

بل کز آن منزل به منزل باز نتوان آمدن

عشق دریای ست کآن را نیست پایانی پدید

از چنین دریا به ساحل باز نتوان آمدن

عاقلان از کوی او دیوانه می گردند باز

زان که از میخانه عاقل باز نتوان آمدن

زلف او چون می نهد دیوانگان را سلسله

همچو مجنون از سلاسل باز نتوان آمدن

از پی دل سالها شد تا درین کوی آمدیم

وین زمان بی جان و بی دل باز نتوان آمدن

من به قول دشمنان هرگز نگویم ترک دوست

کز چنین حقّی به باطل باز نتوان آمدن

خلق گویندم کزین بی حاصلی باز آ جلال

تا نگردد کام حاصل باز نتوان آمدن

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۲۶امروز درین شهر هر آن دل که شود گم
  2. شمارهٔ ۲۲۷ای زلف تو بخت تیره من
  3. شمارهٔ ۲۲۸ای بت سرو قد سیمین تن
  4. شمارهٔ ۲۲۹ای وصالت آرزوی جان غَم پرورد من
  5. شمارهٔ ۲۳۰الا ای گل لاله رخسار من
  6. شمارهٔ ۲۳۱چند خوری خون دلم، چیست ترا با دل من؟
  7. شمارهٔ ۲۳۲باز برآمد اختر میمون
  8. شمارهٔ ۲۳۳چه نکهت است مگر بوی بوستان است این
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.