پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۳۳

چه نکهت است مگر بوی بوستان است این

چه دولت است مگر روی دوستان است این

علاج این تن رنجور ناتوان است آن

دوای این دل مهجور پر فغان است این

عجب که جوشش صفرای عشق افزون است

ز اشک دیده که مانند ناودان است این

برفت بلبل شیدا چو من به طرف چمن

ز دست دوست به دستان چه داستان است این

کنون کف من و جام شراب، ای زاهد!

مراست سود در آن گر ترا زیان است این

خوشا کسی که به غفلت ز دست نگذارد

عنان عمر که با باد هم عنان است این

هر آن که دید به فصل بهار آه مرا

گمان برد که مگر موسم خزان است این

که را فرستم تا با لبش سخن گوید

مگر نسیم سَحَر را که کار جان است این

جلال! طرف گلستان و صحبت یاران

مده ز دست که خود حاصل جهان است این

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۳۵درد ما دوری درمان برنتابد بیش ازین
  2. شمارهٔ ۲۳۶گرچه رفت آب رخ من در سر یاری او
  3. شمارهٔ ۲۳۷گر عاقلی در عشق او، دیوانه شو دیوانه شو
  4. شمارهٔ ۲۳۸ای صبا! احوال من با او بگو
  5. شمارهٔ ۲۳۹نمی کنی نفسی سوی من به لطف نگاه
  6. شمارهٔ ۲۴۰آهی که من خسته برآرم ز جگرگاه
  7. شمارهٔ ۲۴۱ای سایبان شاهی بر آفتاب بسته
  8. شمارهٔ ۲۴۲زهی زلف تو نرخ سنبل شکسته
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.