پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۳۶

گرچه رفت آب رخ من در سر یاری او

خاک خواهم گشت در راه وفاداری او

یار بدمهر ار بگردانید روی دل ز من

من نخواهم کرد باری پشت بر یاری او

ور ز من بیزار شد من همچنانش بنده‌ام

نیست بر دل هیچ آزارم ز بیزاری او

ور بسان خاک خوارم کرد آن یار عزیز

هر زمانی عزّتی می یابم از خواری او

یک زمان از صحبت شادی نگشتم شاد، لیک

آفرین بر صحبت غم باد و غمخواری او

زلف تو دل برد و عمداً خویش را آشفته ساخت

طرّه را بفشان که آگاهم ز طرّاری او

من که صاحبْ درد عشّاقم اگر بینم به خواب

چشم بیمارت بمیرم پیش بیماری او

دی در اثنای سخن لعل تو گوهر می فشاند

همچنان مانده است در چشمم گهرباری او

گر ترا رحمت نمی‌آید بر احوال جلال

مرغ و ماهی زار می‌گریند بر زاری او

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۳۸ای صبا! احوال من با او بگو
  2. شمارهٔ ۲۳۹نمی کنی نفسی سوی من به لطف نگاه
  3. شمارهٔ ۲۴۰آهی که من خسته برآرم ز جگرگاه
  4. شمارهٔ ۲۴۱ای سایبان شاهی بر آفتاب بسته
  5. شمارهٔ ۲۴۲زهی زلف تو نرخ سنبل شکسته
  6. شمارهٔ ۲۴۳ای بی سببی ز بنده برگشته
  7. شمارهٔ ۲۴۴ماییم و دلی به غم نشسته
  8. شمارهٔ ۲۴۵قدحی نوش کن و جرعه به مخموران ده
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.