پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۷۲

ای به ما نزدیک همچون جان و دور از ما چو دل

کرده‌ام از شوق لعلت دیده را دریا چو دل

تو دل و جان منی بی‌تو نشاید زیستن

یا چو جان خواهم که باشی در بر من یا چو دل

بند زلفت برگشودی شد دلم پیدا در او

لعل لب بگشا ز هم تا جان شود پیدا چو دل

تو به نزد ما عزیز و آشنایی همچو جان

ما به نزدیک تو خواریم و غریب‌آسا چو دل

جان به جایی ماند و دل جایی و من جای دگر

دل چو من تنها ز جان و جان ز من تنها چو دل

سرمه کش چشم مرا از خاک پایت ورنه من

عالمی پرخون کنم از چشم خون‌پالا چو دل

قطره خون است لعلت من خیالش را از آن

کرده‌ام در اندرون سینه خود جا چو دل

ای جلال! از سر برون کن آرزوی زلف او

تا به کی باشی ازین سان بسته سودا چو دل

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۷۴در میان موج بحری بیکران افتاده‌ام
  2. شمارهٔ ۱۷۵تو آفتاب بلندی و من چنین پستم
  3. شمارهٔ ۱۷۶دوش جان را در فضای کوی جانان یافتم
  4. شمارهٔ ۱۷۷صبحدم بر بوی جانان سوی گلزار آمدم
  5. شمارهٔ ۱۷۸باز از چمن غیب برآورد صبا دم
  6. شمارهٔ ۱۷۹منم کز درت سر به راهی نکردم
  7. شمارهٔ ۱۸۰دوش می‌رفت و آه می‌کردم
  8. شمارهٔ ۱۸۱در آرزوی وصالت اگرچه با غم و دردم
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.