پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۷۵

تو آفتاب بلندی و من چنین پستم

به دامنت چه عجب گر نمی رسد دستم

قدح به دست حریفان باده پیما ده

مرا به باده چه حاجت که روز و شب مستم

درون کعبه دل در شدم طواف کنان

درو هر آنچه به جز دوست بود بشکستم

از آن زمان که تو برخاستی ز مجلس انس

به جست و جوی تو یک دم ز پای ننشستم

ز بند زلف تو نگشاد جز پریشانی

مرا که از همه عالم دل اندرو بستم

من از تجلّی حُسن تو گم شدم در خود

بسان ذرّه که با آفتاب پیوستم

به هر دو پای مقیّد شدم به دام بلا

اگرچه بود گمانم که از بلا رستم

نه صبر ماند و نه هوش و نه عقل ماند و نه دین

سعادتی ست که از دست دشمنان جَستم

مگو جلال خردمند و عاقل است که نیست

اگر به عاشق و دیوانه خوانی‌ام هستم

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۷۷صبحدم بر بوی جانان سوی گلزار آمدم
  2. شمارهٔ ۱۷۸باز از چمن غیب برآورد صبا دم
  3. شمارهٔ ۱۷۹منم کز درت سر به راهی نکردم
  4. شمارهٔ ۱۸۰دوش می‌رفت و آه می‌کردم
  5. شمارهٔ ۱۸۱در آرزوی وصالت اگرچه با غم و دردم
  6. شمارهٔ ۱۸۲در ره کعبه مقصود و بیابان حرم
  7. شمارهٔ ۱۸۳وقت است که در بر رخ اغیار ببندم
  8. شمارهٔ ۱۸۴ترا از هر دو عالم برگزیدم
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.