پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۸۳

وقت است که در بر رخ اغیار ببندم

وز جان کمر بندگی یار ببندم

چون فتنه آن چشمم و آشفته آن زلف

در میکده بنشینم و زنّار ببندم

گر کار شمار ریختن خون دل ماست

من خود کمری از پی این کار ببندم

ای باد! غبار سر کویش به من آور

تا مرهم این سینه افگار ببندم

از پای درآورد مرا زلف تو بگذار

تا دست چنان سرکش عیّار ببندم

از دست خیال تو عجب گر به همه عمر

یک شب در این دیده بیدار ببندم

بر چین سر زلف تو گر دست بیابم

از حلقه او مشک به خروار ببندم

بگذار که حلق دل شوریده خود را

در حلقه آن زلف نگونسار ببندم

روزی مژه بر هم نزنم کاشک نیاید

این رخنه نه سیلی ست که ناچار ببندم

جز حسرت دیدار تو با خود نبرم هیچ

آن روز که بر عزم عدم بار ببندم

ای قاصد محبوب! بده نامه که هر دم

بگشایم و بر دیده خونبار ببندم

تاری ست تنم جان چو کند عزم جدایی

من هر نفس او را به همین تار ببندم

گویند جلال! از دگران دیده فرو دوز

کو یار که من دیده ز اغیار ببندم

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۸۵به دستی دل، به دستی سنگ دارم
  2. شمارهٔ ۱۸۶آشکارا کنم این درد که در جان دارم
  3. شمارهٔ ۱۸۷به جز ذکر لبت کاری ندارم
  4. شمارهٔ ۱۸۸مرا دردی‌ست اندر دل، ولی گفتن نمی‌یارم
  5. شمارهٔ ۱۸۹گرچه غریق بحر مضایق چو لنگرم
  6. شمارهٔ ۱۹۰بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برم
  7. شمارهٔ ۱۹۱در پایت اوفتادم ای دوست! دست گیرم
  8. شمارهٔ ۱۹۲تو مپندار که از عشق تو دل برگیرم
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.