پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۸۶

آشکارا کنم این درد که در جان دارم

عاشق روی توام از تو چه پنهان دارم

من بیچاره کجا وصل تو یابم، لیکن

می دهم جان به تمنّای تو تا جان دارم

بعد ازین این سر شوریده و سامان هیهات

زین تمنّا که من بی سر و سامان دارم

روز محشر چه غم از آتش دوزخ باشد

دوزخ اینست که من در دل سوزان دارم

عاقلان را هوس نعمت جنّت باشد

من دیوانه سر صحبت جانان دارم

دوست خواهم چه غم از سرزنش دشمن و دوست

کعبه خواهم چه غم از خار مغیلان دارم

خواب بر دیده حرام است من مسکین را

که ز فکرت همه شب سر به گریبان دارم

خلق گویند که درمان دل ریش بکن

من خود این درد دل از مایه درمان دارم

چون جلال ار سخنم هست پریشان چه عجب

که مسلسل غم آن زلف پریشان دارم

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۸۸مرا دردی‌ست اندر دل، ولی گفتن نمی‌یارم
  2. شمارهٔ ۱۸۹گرچه غریق بحر مضایق چو لنگرم
  3. شمارهٔ ۱۹۰بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برم
  4. شمارهٔ ۱۹۱در پایت اوفتادم ای دوست! دست گیرم
  5. شمارهٔ ۱۹۲تو مپندار که از عشق تو دل برگیرم
  6. شمارهٔ ۱۹۳من شمع طلعتت را پروانه ای حقیرم
  7. شمارهٔ ۱۹۴همی خواهم که تا من زنده باشم
  8. شمارهٔ ۱۹۵خیال روی تو مأوا گرفت در بر چشم
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.