پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۹۴

همی خواهم که تا من زنده باشم

تو سلطان باشی و من بنده باشم

ز غم مُردم که جان دیگرانی

به جان دیگران چون زنده باشم؟

روا نبود که جان داروی لعلت

برند اغیار و من جان کنده باشم

برین در من چو سروم دیگران گل

روند ایشان و من پاینده باشم

بزن آبی بر این دل ورنه بینی

که آتش در جهان افکنده باشم

بسان غنچه ام در بند ناموس

که دل پرخون و لب پرخنده باشم

نمیرم چون جلال الا به دردت

اگر با طالعی فرخنده باشم

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۹۶شکر است که سجّاده درافتاد ز دوشم
  2. شمارهٔ ۱۹۷ساقی بده به باده خلاصم ز چنگ غم
  3. شمارهٔ ۱۹۸از دوری کنار تو هستم میان غم
  4. شمارهٔ ۱۹۹المنّة لِلّه که برآمد همه کامم
  5. شمارهٔ ۲۰۰ز سودای غم عشقت چنانم
  6. شمارهٔ ۲۰۱من بنده آن قامت و بالا و میانم
  7. شمارهٔ ۲۰۲ای قامت تو سرو روانم
  8. شمارهٔ ۲۰۳روزی کزین سراچه سفلی گذر کنم
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.