پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۴۴

دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوز

در سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز

بس فتنه ها که خاست ز چشمان شوخ او

وان شوخ چشم می ننشیند ز پا هنوز

گر درد من ازو و دوایم ز دیگری ست

یک درد ازین مرا بِهْ از آن صد دوا هنوز

زان روشن است دیده بختم که می کند

از خاک آستانه او توتیا هنوز

یک دم نسیم با دم او همدمی گزید

زان دم معطّر است نسیم صبا هنوز

یک قطره خوی ز عارض او بر زمین چکید

جان می دمد ز خاک به جای گیا هنوز

بر در همی زنم سر و می آیدم به گوش

کز آستان ما بنرفت این گدا هنوز

روزی تن جلال چو گردد اسیر خاک

جانش به درد عشق بود مبتلا هنوز

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۴۶باز می ناید دل ما از پریشانی هنوز
  2. شمارهٔ ۱۴۷ای زلف و رخ تو چون شب و روز
  3. شمارهٔ ۱۴۸ماییم و به جان مهر تو ورزیدن ازین پس
  4. شمارهٔ ۱۴۹مرد این میدان نه‌ای همچون زنان در خانه باش
  5. شمارهٔ ۱۵۰آن کآتشی اندر دل خلق است ز یادش
  6. شمارهٔ ۱۵۱می دهم جان ز پی لعل زمرّد پوشش
  7. شمارهٔ ۱۵۲وقت صبوحی آن شوخ سرکش
  8. شمارهٔ ۱۵۳ای لعل تو کانِ آفرینش
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.