پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۴۳

دردی از هجر تو دیدم، که ندیدم هرگز

و آنچه این بار کشیدم، نکشیدم هرگز

کامم این بود که در پای تو میرم روزی

مُردم از حسرت و این کام ندیدم هرگز

بهر تو بس که شنیدم سخن ناخوش خلق

وز تو روزی سخن خوش نشنیدم هرگز

هر که را حال نکو بود به کامی برسید

من بدحال به کامی نرسیدم هرگز

باغبانا! مکن از گوشه باغم بیرون

که من از باغ تو یک میوه نچیدم هرگز

منم آن بلبل عاشق که چو مرغ خانه

بر درت ماندم و جایی نپریدم هرگز

جان شیرین ز فراقت به لب آمد چو جلال

کز می وصل تو جامی نچشیدم هرگز

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۴۵در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوز
  2. شمارهٔ ۱۴۶باز می ناید دل ما از پریشانی هنوز
  3. شمارهٔ ۱۴۷ای زلف و رخ تو چون شب و روز
  4. شمارهٔ ۱۴۸ماییم و به جان مهر تو ورزیدن ازین پس
  5. شمارهٔ ۱۴۹مرد این میدان نه‌ای همچون زنان در خانه باش
  6. شمارهٔ ۱۵۰آن کآتشی اندر دل خلق است ز یادش
  7. شمارهٔ ۱۵۱می دهم جان ز پی لعل زمرّد پوشش
  8. شمارهٔ ۱۵۲وقت صبوحی آن شوخ سرکش
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.