پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۴۰

ای ز رخ چون مه و زلف دراز

صد درِ فتنه به جهان کرده باز

الحق اگر ناز کند می رسد

آن قد و بالای تو بر سرو ناز

هیچ کس از حال دل آگه نبود

اشک برون رفت و برون برد راز

ای دل من همچو دهان تو تنگ

قصّه من چون سر زلفت دراز

کی تو شکار من مسکین شوی

صعوه ندیدم که کند صید باز

روز قیامت که بود گاه عرض

شیخ نماز آرد و عاشق نیاز

پیش تو سر بر نکنم همچو چنگ

خواه مرا می زن و خوه می نواز

شب همه شب بی رخ تو همچو شمع

کار من سوخته سوز است و ساز

درد تو عمری ست که دارد جلال

چاره این عاشق مسکین بساز

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۴۲گشت خط بر گرد آن رخسار چون گلنار سبز
  2. شمارهٔ ۱۴۳دردی از هجر تو دیدم، که ندیدم هرگز
  3. شمارهٔ ۱۴۴دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوز
  4. شمارهٔ ۱۴۵در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوز
  5. شمارهٔ ۱۴۶باز می ناید دل ما از پریشانی هنوز
  6. شمارهٔ ۱۴۷ای زلف و رخ تو چون شب و روز
  7. شمارهٔ ۱۴۸ماییم و به جان مهر تو ورزیدن ازین پس
  8. شمارهٔ ۱۴۹مرد این میدان نه‌ای همچون زنان در خانه باش
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.