پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۳۸

سیه چاهی ست زلفت تار و دلگیر

در او دیوانگان بسته به زنجیر

بشد تدبیر و عقل و رایم از دست

چه تدبیر ای مسلمانان، چه تدبیر!

من و جان دادن اندر جُست و جویش

چو یاور نیست بخت از من، چه تقصیر

غزل چون می نویسم از سر سوز

همی سوزد قلم هنگام تحریر

تو از ما فارغ و ما در تک و پوی

چه چاره چون چنین رفته ست تقدیر

چگونه دیده بر دوزم ز رویت

وگر خود می زنی بر دیده ام تیر

ربودی عقل و جان و صبر و هوشم

وگر خواهی حساب اکنون ز سر گیر

فلک را هست سودای تو در سر

چو سودای جوانی در سر پیر

جلال! از بخت خود، کامی ندیدی

که خوابت را به جز غم نیست تعبیر

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۴۰ای ز رخ چون مه و زلف دراز
  2. شمارهٔ ۱۴۱نازنینان و چار بالش ناز
  3. شمارهٔ ۱۴۲گشت خط بر گرد آن رخسار چون گلنار سبز
  4. شمارهٔ ۱۴۳دردی از هجر تو دیدم، که ندیدم هرگز
  5. شمارهٔ ۱۴۴دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوز
  6. شمارهٔ ۱۴۵در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوز
  7. شمارهٔ ۱۴۶باز می ناید دل ما از پریشانی هنوز
  8. شمارهٔ ۱۴۷ای زلف و رخ تو چون شب و روز
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.