پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۳۷

زهی کشیده دل ما به زلف در زنجیر

به بوی زلف تو ما دل نهاده بر زنجیر

فرو گذاشته بر سرو از کلاله کمند

نهاده بر ورق گل ز مشک تر زنجیر

گشاده روی زمین را ز رو دریچه خلد

ببسته موی میان را ز مو کمر زنجیر

مرا ز زلف تو باشد دماغ سودایی

نمی‌شود نفسی غایب از نظر زنجیر

بیا و زلف پریشان خود به دستم ده

که نیست چاره دیوانگان مگر زنجیر

دلم ز حلقه زلفت خلاص کی یابد

که موبه‌مو همه بند است و سربه‌سر زنجیر

مبند این همه دل را به زلف در رخسار

که در بهشت نباشند خلق در زنجیر

مرا ز بند و ز زنجیر چند ترسانی

که همچو آب کنم ز آتش جگر زنجیر

به بی‌خودی سر زلفت کسی به دست آرد

که چون جلال شود پای‌بند هر زنجیر

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۳۹افکند گل ز چهره خود روی پوش باز
  2. شمارهٔ ۱۴۰ای ز رخ چون مه و زلف دراز
  3. شمارهٔ ۱۴۱نازنینان و چار بالش ناز
  4. شمارهٔ ۱۴۲گشت خط بر گرد آن رخسار چون گلنار سبز
  5. شمارهٔ ۱۴۳دردی از هجر تو دیدم، که ندیدم هرگز
  6. شمارهٔ ۱۴۴دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوز
  7. شمارهٔ ۱۴۵در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوز
  8. شمارهٔ ۱۴۶باز می ناید دل ما از پریشانی هنوز
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.