پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۰۰

معاشران که مقیمان کوی خمّارند

چو بنگری ز دو عالم فراغتی دارند

غلام همّت آن عاشقان آزادم

که مُلک هر دو جهان در نظر نمی آرند

حریف خلوت دردی کشان خمّار است

بتی که خلوتیانش به جان طلبکارند

در آن حریم که خلوت سرای سلطان است

گدای بی سرو پا را یقین که نگذارند

شب دراز تو در خواب ناز و، مشتاقان

بر آستان درت تا به روز بیدارند

ز کوی خود من آزرده را به جور مران

که شرط نیست که آزرده را بیازارند

چهار سوی جهان موج خون دل بگرفت

ز بس که مردم چشمم سرشک می بارند

تو گرچه آتش جانی و برق دلسوزی

بیا که سوختگانت به جان خریدارند

چو جان سپردنی ست ای جلال! آخر کار

همان بِه است که در پای دوست بسپارند

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۰۲چون مرغ سحر در غم گلزار بنالد
  2. شمارهٔ ۱۰۳آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
  3. شمارهٔ ۱۰۴باز در سودای او امروز جان خواهم فشاند
  4. شمارهٔ ۱۰۵اگر نسیم صبا زلف او برافشاند
  5. شمارهٔ ۱۰۶عشّاق ز دل درد ترا دام نهادند
  6. شمارهٔ ۱۰۷ای زده در مشک ناب صد گره و بند
  7. شمارهٔ ۱۰۸بتم باز قصد جفا می‌کند
  8. شمارهٔ ۱۰۹شوخی نگر که آن بت عیّار می‌کند
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.