پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۰۹

شوخی نگر که آن بت عیّار می‌کند

دل را به بند زلف گرفتار می‌کند

هردم به شیوه‌ای ز کسی می‌برد دلی

وز حلقه‌های زلف نگونسار می‌کند

دشمن دریغ بود که ره یافت پیش دوست

حیف است گل که همدمی خار می‌کند

انکار عشق بازی ما می‌کنند خلق

ما خاک آن کسیم که این کار می‌کند

دل شد مقیم کویش و جان عازم سفر

دل رخت می‌گشاید و جان بار می‌کند

تا دید شیخ رونق بازار عاشقان

هر بامداد خرقه به بازار می‌کند

جز عقل عاقلان نکند صید چشم مست تو

مست است و قصد مردم هشیار می‌کند

آن دل که بود منکر پابستگان عشق

امروز در کمند تو اقرار می‌کند

در خورد دوست نیست نثاری جلال را

بیش از سری ندارد و ایثار می‌کند

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۱۱آنان که طالب تو نگشتند جاهلند
  2. شمارهٔ ۱۱۲عاشقان اوّل قدم بر هردو عالم می‌زنند
  3. شمارهٔ ۱۱۳گرچه یاران وفادار جفا نیز کنند
  4. شمارهٔ ۱۱۴چشم و ابرویت به دل بردن قیامت می‌کنند
  5. شمارهٔ ۱۱۵چند جانم پس زانوی عنا بنشیند
  6. شمارهٔ ۱۱۶دوش شبم را صفت روز بود
  7. شمارهٔ ۱۱۷ازین دیار برفتیم و خوش دیاری بود
  8. شمارهٔ ۱۱۸مرا خیال وصالش ز سر به در نرود
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.