پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۱۰

زلف تو خورشید را در سایه پنهان می‌کند

روز روشن با شب تاریک یکسان می‌کند

گل چو می‌بیند که رویت بوستان‌افروز شد

قرب یک سال از خجالت ترک بستان می‌کند

از چه شد زلف تو در بند پریشانی خلق

چون همه‌روزه رخت با مردم احسان می‌کند

ز آه من زلف کژت در تاب شد وین نیست راست

گر به هر بادی ز ما خاطر پریشان می‌کند

من هم اوّل ترک جان کردم چو دانستم که نیست

عاشقی کار کسی کاندیشه از جان می‌کند

بر لب لعلت دمیده خطّ سبزت گوییا

خضر مسکن در کنار آب حیوان می‌کند

تشنگان را جان رسیده بر لب و خضر خطت

آب حیوان دارد و از خلق پنهان می‌کند

از گریبان تا نمودی چهره هر شب تا به روز

آفتاب از شرم تو سر در گریبان می‌کند

از گلستان رخت چون یاد می‌آرد جلال

خار مژگانش جهانی را گلستان می‌کند

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۱۲عاشقان اوّل قدم بر هردو عالم می‌زنند
  2. شمارهٔ ۱۱۳گرچه یاران وفادار جفا نیز کنند
  3. شمارهٔ ۱۱۴چشم و ابرویت به دل بردن قیامت می‌کنند
  4. شمارهٔ ۱۱۵چند جانم پس زانوی عنا بنشیند
  5. شمارهٔ ۱۱۶دوش شبم را صفت روز بود
  6. شمارهٔ ۱۱۷ازین دیار برفتیم و خوش دیاری بود
  7. شمارهٔ ۱۱۸مرا خیال وصالش ز سر به در نرود
  8. شمارهٔ ۱۱۹دل از بند زلفت رها کی شود
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.