پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۱۹

دل از بند زلفت رها کی شود

ز یار قدیمی جدا کی شود

نگویی که از لعل سیراب تو

مراد دل ما روا کی شود

ولی مرهم لعل خود کام تو

به کام دل ریش ما کی شود

نمی دانم این جان پُر درد خویش

که با خرّمی آشنا کی شود

بدین عمرِ کم کی توان یافت وصل

که وصل رخش کم بها کی شود

نمی شد دل از بند زلفش رها

کنون دل نهادیم تا کی شود

خدنگ قضا هم خطا می شود

ولی ناوک او خطا کی شود

نمی دانم این رند مدهوش مست

به کام دل پارسا کی شود

کجا همدم یار گردی جلال

که شه همنشین گدا کی شود

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۲۱شب نیست کز غمت دل من خون نمی‌شود
  2. شمارهٔ ۱۲۲عشق تو هر لحظه فزون می‌شود
  3. شمارهٔ ۱۲۳تیری کز آن دو غمزه‌ی پرفن برون جهد
  4. شمارهٔ ۱۲۴عاشق آن باشد که بر خود سخت و سست آسان نهد
  5. شمارهٔ ۱۲۵بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آید
  6. شمارهٔ ۱۲۶گر از لعل تو کام جان برآید
  7. شمارهٔ ۱۲۷هیهات که نامم به زبان تو برآید
  8. شمارهٔ ۱۲۸بویی ز سر زلف نگارین به من آرید
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.