پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۲۵

بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آید

با لعل جهان سوزت جان در چه شمار آید

شد کشتی عمر من در بحر هوایت غرق

هیهات که آن کشتی روزی به کنار آید

هم بوی بهار آید از چین سر زلفت

در باغ سحرگاهان چون باد بهار آید

آن لحظه که تو برقع از چهره براندازی

در دیده مشتاقان گل راست چو خار آید

دل شد ز دیار خود و اکنون به دیاری نیست

باشد که ز کوی تو روزی به دیار آید

روزی که نباشم من، از خاک من غمگین

باشد ورقش خونین هر گل که به بار آید

بر جان جلال از غم هر لحظه منه باری

کآن عاشق مسکین هم روزیت به کار آید

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۲۷هیهات که نامم به زبان تو برآید
  2. شمارهٔ ۱۲۸بویی ز سر زلف نگارین به من آرید
  3. شمارهٔ ۱۲۹چون سرانگشت آن نگارین دید
  4. شمارهٔ ۱۳۰دردمندی ز تو هرگز به دوایی نرسید
  5. شمارهٔ ۱۳۱ای از فروغ روی تو خورشید رو سپید
  6. شمارهٔ ۱۳۲ای دُرج ثمین تو گهربار
  7. شمارهٔ ۱۳۳هر شبی بر خاک کویت جای سازم تا سحر
  8. شمارهٔ ۱۳۴تا که آمد دیده را بالای جانان در نظر
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.