پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۳۴

تا که آمد دیده را بالای جانان در نظر

خوش نمی آید مرا سرو خرامان در نظر

خرّم آن دم کز لب و رخسار او باشد مرا

جام باده بر لب و طرف گلستان در نظر

چون نظر بر رویت اندازم شود اشکم روان

آب در چشم آورد خورشید تابان در نظر

چون لب لعلت ببینم حسرتم گردد فزون

من چنین لب تشنه و آنگه آب حیوان در نظر

هر شبی خاک سر کوی تو بالین من است

زان نمی آید مرا ملک سلیمان در نظر

بی لب غنچه نمایت دوش رفتم در چمن

غنچه می آمد مرا مانند پیکان در نظر

امشب ای دیده خیالش می‌رسد مهمان‌پذیر

هر چه اندر خانه داری پیش مهمان در نظر

زان هوس بگذر جلالا کی ببینی روی او

خود کجا آید کسی را صورت جان در نظر

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۳۶زلف و رخ تو شب است و هم نور
  2. شمارهٔ ۱۳۷زهی کشیده دل ما به زلف در زنجیر
  3. شمارهٔ ۱۳۸سیه چاهی ست زلفت تار و دلگیر
  4. شمارهٔ ۱۳۹افکند گل ز چهره خود روی پوش باز
  5. شمارهٔ ۱۴۰ای ز رخ چون مه و زلف دراز
  6. شمارهٔ ۱۴۱نازنینان و چار بالش ناز
  7. شمارهٔ ۱۴۲گشت خط بر گرد آن رخسار چون گلنار سبز
  8. شمارهٔ ۱۴۳دردی از هجر تو دیدم، که ندیدم هرگز
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.