پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۳۳

هر شبی بر خاک کویت جای سازم تا سحر

نطع خاکم زیر پهلو ، آستانم زیر سر

آفتابی و ز تو ما چون ذرّه رسوا می شویم

سایه از ما بر مدار و پرده ما را مدر

دوش شمعم کرد دلسوزی گه بر بالین من

ایستاده اشک می بارید تا وقت سحر

دوست است از هر دو عالم مقصد و مقصود ما

عاشقان را دنیی و عقبی نیاید در نظر

کس نمی آید به چشمم کآردم آبی به روی

جز سرشک خویشتن و آن هم به صد خون جگر

ای که دایم دردمندان را ملامت می کنی

لطف کن ما را به خود بگذار و از ما در گذر

تو کجا در وهم گنجی کز تجلّی رخت

طایر اوهام را یک سر بسوزد بال و پر

چون به بویت روز حشر از خاک برخیزد جلال

مست سودای تو باشد وز دو عالم بی‌خبر

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۳۵چشم مستت می‌زند هر لحظه‌ام تیری دگر
  2. شمارهٔ ۱۳۶زلف و رخ تو شب است و هم نور
  3. شمارهٔ ۱۳۷زهی کشیده دل ما به زلف در زنجیر
  4. شمارهٔ ۱۳۸سیه چاهی ست زلفت تار و دلگیر
  5. شمارهٔ ۱۳۹افکند گل ز چهره خود روی پوش باز
  6. شمارهٔ ۱۴۰ای ز رخ چون مه و زلف دراز
  7. شمارهٔ ۱۴۱نازنینان و چار بالش ناز
  8. شمارهٔ ۱۴۲گشت خط بر گرد آن رخسار چون گلنار سبز
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.