پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۲۷

هیهات که نامم به زبان تو برآید

یا همچو تویی را چو منی در نظر آید

گر روز اجل بر سر بالین من آیی

من زنده شوم باز چو عمرم به سرآید

گر کام تو اینست که جانم به لب آری

مقصود من آنست که کام تو برآید

مدهوش شود عاشق اگر چشم تو بیند

مستی که به میخانه رود بی خبر آید

از ساغر سودای تو هر سر که شود مست

زان سان رود از دست که از پای درآید

هر تیر که بر خسته زدی کارگر افتاد

هر آه که مجروح زند کارگر آید

همچون قد و خدّ تو مپندار که در باغ

یک سرو کشید قامت و یک گل به برآید

آن کاو چو جلال است گدای سر کویت

شاهی جهان در نظرش مختصر آید

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۲۹چون سرانگشت آن نگارین دید
  2. شمارهٔ ۱۳۰دردمندی ز تو هرگز به دوایی نرسید
  3. شمارهٔ ۱۳۱ای از فروغ روی تو خورشید رو سپید
  4. شمارهٔ ۱۳۲ای دُرج ثمین تو گهربار
  5. شمارهٔ ۱۳۳هر شبی بر خاک کویت جای سازم تا سحر
  6. شمارهٔ ۱۳۴تا که آمد دیده را بالای جانان در نظر
  7. شمارهٔ ۱۳۵چشم مستت می‌زند هر لحظه‌ام تیری دگر
  8. شمارهٔ ۱۳۶زلف و رخ تو شب است و هم نور
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.