پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۲۰

یک لحظه درد عشق تو از دل نمی‌شود

وز دیده نقش روی تو زایل نمی‌شود

گویند پند ده دل شیدای خویش را

بسیار پند دادم و عاقل نمی‌شود

در ورطه‌ای‌ست کشتی صبرم به بحر عشق

کز غرقه‌گاه موج به ساحل نمی‌شود

هردم به حالتی دگر افتم ز دست غم

لیکن به هیچ حال غم از دل نمی‌شود

ای دل مبر امّید که بی‌رنج هیچ دست

در گردن مراد حمایل نمی‌شود

گویند سعی کن که شود کام حاصلت

من سعی می‌نمایم و حاصل نمی‌شود

صدبار اوفتاد به دام بلا جلال

خود پند می‌نگیرد و کامل نمی‌شود

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۲۲عشق تو هر لحظه فزون می‌شود
  2. شمارهٔ ۱۲۳تیری کز آن دو غمزه‌ی پرفن برون جهد
  3. شمارهٔ ۱۲۴عاشق آن باشد که بر خود سخت و سست آسان نهد
  4. شمارهٔ ۱۲۵بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آید
  5. شمارهٔ ۱۲۶گر از لعل تو کام جان برآید
  6. شمارهٔ ۱۲۷هیهات که نامم به زبان تو برآید
  7. شمارهٔ ۱۲۸بویی ز سر زلف نگارین به من آرید
  8. شمارهٔ ۱۲۹چون سرانگشت آن نگارین دید
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.