پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۲۱

شب نیست کز غمت دل من خون نمی‌شود

وز اشک روی زردم گلگون نمی‌شود

از پا درآمدیم ز دست غمت ولیک

از سر هوای عشق تو بیرون نمی‌شود

گفتم که بی‌جمال تو روزم به سر شود

ای جان نازنین چه کنم چون نمی‌شود

با درد عشق و دوری رویت اگر دلم

وقتی صبور می‌شد و اکنون نمی‌شود

شد دامن وصال تو از دست من رها

آری چه چاره، بخت چو وارون نمی‌شود

در جنب آتش دل و سیلاب دیده‌ام

خور ذرّه می‌نماید و جیحون نمی‌شود

هرگز میان دیده و خیل خیال تو

یک روز نگذرد که شبیخون نمی‌شود

بر ما اگرچه تو ستم افزون همی‌کنی

ما را به جز محبّتت افزون نمی‌شود

از دست شد جلال ز هجران و دست او

بر دامن وصال تو مقرون نمی‌شود

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۲۳تیری کز آن دو غمزه‌ی پرفن برون جهد
  2. شمارهٔ ۱۲۴عاشق آن باشد که بر خود سخت و سست آسان نهد
  3. شمارهٔ ۱۲۵بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آید
  4. شمارهٔ ۱۲۶گر از لعل تو کام جان برآید
  5. شمارهٔ ۱۲۷هیهات که نامم به زبان تو برآید
  6. شمارهٔ ۱۲۸بویی ز سر زلف نگارین به من آرید
  7. شمارهٔ ۱۲۹چون سرانگشت آن نگارین دید
  8. شمارهٔ ۱۳۰دردمندی ز تو هرگز به دوایی نرسید
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.