پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۱۷

ازین دیار برفتیم و خوش دیاری بود

به آب دیده بشستیم اگر غباری بود

ز آستان شریفت اگر فتادم دور

گمان مبر که درین کارم اختیاری بود

دلا به هجر بسوز و بساز با خواری

که وصل یار عجب روز و روزگاری بود

جلال رفت و ترا بعد ازین شود معلوم

که آن شکسته مسکین چگونه یاری بود

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۱۹دل از بند زلفت رها کی شود
  2. شمارهٔ ۱۲۰یک لحظه درد عشق تو از دل نمی‌شود
  3. شمارهٔ ۱۲۱شب نیست کز غمت دل من خون نمی‌شود
  4. شمارهٔ ۱۲۲عشق تو هر لحظه فزون می‌شود
  5. شمارهٔ ۱۲۳تیری کز آن دو غمزه‌ی پرفن برون جهد
  6. شمارهٔ ۱۲۴عاشق آن باشد که بر خود سخت و سست آسان نهد
  7. شمارهٔ ۱۲۵بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آید
  8. شمارهٔ ۱۲۶گر از لعل تو کام جان برآید
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.