پرش به محتوای اصلی
جهان ملک خاتون جهان ملک خاتون

غزلیات

شمارهٔ ۶۹۹

بر دلم جز جفا نمی‌آید

وز تو بوی وفا نمی‌آید

از طبیب دلم مسلمانان

هیچ بوی دوا نمی‌آید

گفته بود او درآیم از در وصل

آن ستمگر چرا نمی‌آید

چه توان کرد چون ز دست مرا

هیچ غیر از دعا نمی‌آید

درخور بندگان درگاهت

هیچ خدمت ز ما نمی‌آید

جنگ را بسته‌ای میان و ز تو

بوی صلح و صفا نمی‌آید

او خطایی بچه‌ست و می‌دانم

که از او جز خطا نمی‌آید

یار بیگانه گشت تا دانی

زان بر آشنا نمی‌آید

پادشاه جهان تویی ز چه روی

نظرت بر گدا نمی‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۰۱درخت وصل آن دلبر مگر در بر نمی‌آید
  2. شمارهٔ ۷۰۲عقل با عشق برنمی‌آید
  3. شمارهٔ ۷۰۳تو را به کون و مکان سر فرو نمی‌آید
  4. شمارهٔ ۷۰۴اگر نقاب بت من ز چهره بگشاید
  5. شمارهٔ ۷۰۵مرا به صبحدمی گل به بار می‌باید
  6. شمارهٔ ۷۰۶چمن به صبحدمی چون به گل بیاراید
  7. شمارهٔ ۷۰۷عاقبت کار فروبسته خدا بگشاید
  8. شمارهٔ ۷۰۸گر آفتاب تجلیش روی بنماید
همه‌ی غزلیات ←

جهان ملک خاتون درباره‌ی جهان ملک خاتون

جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است. او هم‌دوره با حافظ و عبید زاکانی بود و با عبید زاکانی مشاعره و رودررویی داشته است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.