پرش به محتوای اصلی
همام تبریزی همام تبریزی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰

تو سلطانی و خورشیدت غلام است

نظر جز بر چنین صورت حرام است

ورای حسن در روی تو چیزی‌ست

نمی‌داند کسی کان را چه نام است

اگر جان را بهشتی در جهان هست

تویی از نیکوان دیگر کدام است

به زیر لب سلامی کرده‌ای دوش

همه منزل سلام اندر سلام است

که باشم من که هم‌راز تو باشم

کلامی زان لبت ما را تمام است

چه می خورده‌ست چشم نیم مستش

که او را خواب مستی بر دوام است

اگر عاشق به ترک سر نگوید

هنوز اندر سرش سودای خام است

بماند سال‌ها چون جان نماند

تمنایی که در جان همام است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲در شهر بگویید چه فریاد و فغان است
  2. شمارهٔ ۳۳وداع چون تو نگاری نه کار آسان است
  3. شمارهٔ ۳۴یاری که رخش قبله صاحب‌نظران است
  4. شمارهٔ ۳۵چشم مستانه تو آفت هشیاران است
  5. شمارهٔ ۳۶شب دراز که مانند زلف یار من است
  6. شمارهٔ ۳۷مرا دماغ ز بویت هنوز مشکین است
  7. شمارهٔ ۳۸دوستی دامنت آسان نتوان داد ز دست
  8. شمارهٔ ۳۹بیا بیا که ز هجر آمدم به جان ای دوست
همه‌ی غزلیات ←

همام تبریزی درباره‌ی همام تبریزی

محمد پسر فریدون همام تبریزی شاعر پارسی سرای قرن هفتم در سال ۶۳۶ هجری قمری در تبریز متولد شد. او در سرودن غزل توانایی بالایی داشت. همام دوستدار سعدی شیرازی بود و در غزلیاتش به استقبال اشعار او رفته است و با او مکاتبات فراوانی داشته است. بنابر برخی از یادداشتهای تاریخی سعدی شیرازی در سفرش به آذربایجان با همام ملاقات داش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.