پرش به محتوای اصلی
هلالی جغتایی هلالی جغتایی

غزلیات

شمارهٔ ۹۸

گر ز رخسار تو یک لمعه بدریا افتد

آب آتش شود و شعله بصحرا افتد

بسکه از قد تو نالیم بآواز بلند

هر نفس غلغله در عالم بالا افتد

روز وصلست، هم امروز فدای تو شوم

کار امروز نشاید که بفردا افتد

دارم امید که: چون تیغ کشی در دمِ قتل

هر کجا پای تو باشد سرم آنجا افتد

رفتی از خانه ببازار بصد عشوه و ناز

آه ازین ناز! درین شهر چه غوغا افتد؟

آنکه انداخت درین آتش سوزان ما را

دل ما بود، که آتش بدل ما افتد؟

دل مدهوش هلالی، که ز پا افتادست

کاش در جلوه گه آن بت رعنا افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۰۰چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتد
  2. شمارهٔ ۱۰۱آب حیات حسنت گل برگ تر ندارد
  3. شمارهٔ ۱۰۲روز عمرم چند، یارب! چون شب غم بگذرد؟
  4. شمارهٔ ۱۰۳ماه شهرآشوب من، هر گه به راهی بگذرد
  5. شمارهٔ ۱۰۴شمع، دوش از ناله من گریه بسیار کرد
  6. شمارهٔ ۱۰۵مسکین طبیب، چاره دردم خیال کرد
  7. شمارهٔ ۱۰۶نمی‌توان به‌تو شرح بلای هجران کرد
  8. شمارهٔ ۱۰۷من عاشق و دیوانه و مستم، چه توان کرد؟
همه‌ی غزلیات ←

هلالی جغتایی درباره‌ی هلالی جغتایی

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفات‌العاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت ک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.