پرش به محتوای اصلی
هلالی جغتایی هلالی جغتایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۹۱

از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟

که بی تو روز و شب ما برابرست امروز

اگر بقصد دلم سوی تیغ دست بری

بپای خویشتن آید، چو مرغ دست آموز

دلم بذوق شکر خنده تو پر خون شد

کجاست غمزه خونریز و ناوک دلدوز؟

بدفع لشکر غم، صد سپه برانگیزم

ولی چه سود؟ که بختم نمی شود پیروز

بگریه گفتمش: ای مه، بعاشقان می ساز

بخنده گفت: هلالی، بداغ ما می سوز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۳عمر رفت و از تو ما را صد پریشانی هنوز
  2. شمارهٔ ۱۹۴عید شد، هر گوشه، خلقی ماه نو دارد هوس
  3. شمارهٔ ۱۹۵کار من از جمله عالم همین عشقست و بس
  4. شمارهٔ ۱۹۶کام از آن لب مشکل و ما را غم کامست و بس
  5. شمارهٔ ۱۹۷یار من با دگران یار شد، افسوس افسوس!
  6. شمارهٔ ۱۹۸زاهد، بکنج صومعه می نوش و مست باش
  7. شمارهٔ ۱۹۹دردمندم، گر مرا درمان نباشد، گو: مباش
  8. شمارهٔ ۲۰۰آه! از آن شوخ، که تا سر نشود خاک درش
همه‌ی غزلیات ←

هلالی جغتایی درباره‌ی هلالی جغتایی

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفات‌العاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت ک...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.