پرش به محتوای اصلی
حزین لاهیجی حزین لاهیجی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۸

بزم وصل است و غم هجر همان است که بود

دل پر از حسرت دیدار، چنان است که بود

نکهت وصل چه حاصل که چمن پیراشد؟

بر رخ کاهیم آن رنگ خزان است که بود

چه خماری ست که از خون دو عالم نشکست؟

چشم مخمور همان دشمن جان است که بود

سبحه در گردن من مصلحت وقت فکند

ور نه زنار من آن موی میان است که بود

آتش عشق همان است ولی از چه سبب

گرمی داغ تو با دل نه چنان است که بود؟

لب فرو بست نی از ناله، نفس سوخت سپند

دل بی تاب همان گرم فغان است که بود

لذّتی نیست به از رقصِ به خون غلتیدن

همچنان بسمل ما، بال فشان است که بود

عشق اگر زیب دهد تخت سلیمانی را

خاتم ملک به آن نام و نشان است که بود

لبت اکنون به فسون می برد از خویش مرا

ورنه این باده به کام دگران است که بود

حیرت از هجر تو نگذاشت خبردار شوم

همچنان دیده به رویت نگران است که بود

حرفی از سوز دل اول به لب آورده حزین

یک سخن شمع صفت ورد زبان است که بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۰محرومی وصال تو دل را نوید بود
  2. شمارهٔ ۳۸۱یاد آن زمان که بادهٔ عشرت به کام بود
  3. شمارهٔ ۳۸۲طاق میخانهٔ مستان خم ابروی تو بود
  4. شمارهٔ ۳۸۳همّت ما مدد پیر و جوان خواهد بود
  5. شمارهٔ ۳۸۴امشب که دل در آتش آن گلعذار بود
  6. شمارهٔ ۳۸۵در دیده مرا بی تو پریشان نظری بود
  7. شمارهٔ ۳۸۶امشب که از فروغ رخش، لاله داغ بود
  8. شمارهٔ ۳۸۷ز حشر مستی ما را چه باک خواهد بود؟
همه‌ی غزلیات ←

حزین لاهیجی درباره‌ی حزین لاهیجی

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهام‌زنی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.