پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۶

جگر گرمست و آهم سرد و دل خون

خرد آشفته و جان مست و مجنون

بدور دوست خوش حالیم و فارغ

ز ملک خسرو و گنج فریدون

بهرجا در جهان جان و دلی هست

بران زلف پریشانست مفتون

ز حضرت قابلیت جوی و دانش

که هرچند روز افزون روزی افزون

از آن زاهد نگوید قصه عشق

که ابله را نباشد طبع موزون

شدم در وصف او حیران، چه گویم؟

که هر دم جلوه ای دارد دگرگون

همیشه جان قاسم میل دارد

بدان زلف سیاه و چشم میگون

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۸ما را هوای باده نابست در درون
  2. شمارهٔ ۵۴۹از عیان گر واقفی، بگذر ز عین
  3. شمارهٔ ۵۵۰الا! ای نفس، خودکامی و خودبین
  4. شمارهٔ ۵۵۱ای یار، ندانم که چه رسمست و چه آیین؟
  5. شمارهٔ ۵۵۲بجان آمد ز هجران جان مسکین
  6. شمارهٔ ۵۵۳پیر مغان کجاست؟ که آن مرد دوربین
  7. شمارهٔ ۵۵۴جعل را چند ازین تحسین و تمکین؟
  8. شمارهٔ ۵۵۵«حمدلله » گفت رب العالمین
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.