پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۵

عید و بر قندان تویی، ای جان جان جان من

صد هزاران جان فدای عید و بر قندان من

من در آن حسن جهانگیر تو حیران مانده‌ام

وز جنون من جهانی مرد و زن حیران من

همچو ذره در سماع آیند پیش آفتاب

گر به کوی عاشقان آیی، که کو مستان من؟

از وصالت جان فنا شد، دل به کام خود رسید

زان کرامت‌ها چه کم؟ ای گنج بی‌پایان من

نیک مهجورم، مگر وصلت به فریادم رسد

تا حیاتی یابد از تو جان سرگردان من

ای سرور جان من از آتش سودای تو

ای کمال دین من وی رونق ایمان من

پای تا سر قاسمی مستغرق احسان تست

کان احسان‌ها تویی، شاباش، ای سلطان من!

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۷دل آشفته دارم، چشم پر خون
  2. شمارهٔ ۵۴۸ما را هوای باده نابست در درون
  3. شمارهٔ ۵۴۹از عیان گر واقفی، بگذر ز عین
  4. شمارهٔ ۵۵۰الا! ای نفس، خودکامی و خودبین
  5. شمارهٔ ۵۵۱ای یار، ندانم که چه رسمست و چه آیین؟
  6. شمارهٔ ۵۵۲بجان آمد ز هجران جان مسکین
  7. شمارهٔ ۵۵۳پیر مغان کجاست؟ که آن مرد دوربین
  8. شمارهٔ ۵۵۴جعل را چند ازین تحسین و تمکین؟
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.