پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۹

بر سر راهم بدید و گفت: «هی سن کیم سن؟»

گفتم: ای جان و جهان، هم بوالعلا، هم بوالحسن

بوالعلا یعنی رفیع القدر عالی منزلت

خود چه باشد بوالحسن؟ یعنی حسن اندر حسن

هم حسن، هم بوالحسن حیران آن روی نکوست

هرچه بینی دوست را بین، در خفا و در علن

گر نمی‌دانی که سر عاشقی چه‌بود؟ بدان‌:

مرکب جان را میان کفر و ایمان تاختن

غرقه دریای شوقم آبم از سر در گذشت

چاره دل را نمی‌دانم، زهی بیچاره من!

ساقیا، یک جام می بر جان سر مستم فشان

یا از آن خم مصفا‌، یا از آن دردی دن

تیغ را برداشت تا بر جان زند، گفتم که: جان

از اجل دورست، آن بر جان مزن، بر جامه زن

جان و دل را در گرو کن، تا شوی مقبول عشق

واستان از ساقی جان باده‌های ذوالمنن

قاسمی، چون شیوهٔ مردان حق راه فنا‌ست

فانی مطلق چو گشتی، از فنا هم دم مزن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۱به فضل و رحمت و توفیق ذوالمن
  2. شمارهٔ ۴۹۲دوش آن مه دو هفته من با هزار فن
  3. شمارهٔ ۴۹۳ساقی جان، لطف فرما کاسه دردی بمن
  4. شمارهٔ ۴۹۴سامان عیش نیست درین دار پر فتن
  5. شمارهٔ ۴۹۵طالبانی که اسیرند درین حبس بدن
  6. شمارهٔ ۴۹۶من بجانان زنده ام، گر باز دانی این سخن
  7. شمارهٔ ۴۹۷یارم ز در در آمد، وشتن کنید وشتن
  8. شمارهٔ ۴۹۸آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.