پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۵

طالبانی که اسیرند درین حبس بدن

عیسی جان نشناسد ز گهواره تن

آینه گفت ترا: زشت و سیه رویی داشت

بر رخ خویش زن، ای دوست، بر آیینه مزن

چشم حق بین بجز از حضرت حق هیچ ندید

نه باول، نه بآخر، نه بسر، نی بعلن

نغمه بلبل سرمست بیان عشقست

چو از این درگذری حقبق زاغست و زغن

راه حق شیوه تحقیق و عیانست، ای دل

نتوان راه خدا رفت بتقلید و بظن

از قضا عشق تو ناگاه کمینی بگشاد

دل من برد بغارت، دل من، وا دل من!

قاسم از پیر مغان رطل گران می طلبد

اگر از باده نابست، گر از دردی دن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۷یارم ز در در آمد، وشتن کنید وشتن
  2. شمارهٔ ۴۹۸آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان
  3. شمارهٔ ۴۹۹ای ساقی دل و جان، ای نور چشم اعیان
  4. شمارهٔ ۵۰۰ای عاشقان، ای عاشقان، هنگام آن شد کز جهان
  5. شمارهٔ ۵۰۱این چنین مست و معربد بکجا؟ ای دل و جان
  6. شمارهٔ ۵۰۲ای نور دل و دیده وای زبده اعیان
  7. شمارهٔ ۵۰۳با هیچ رسید این صفت باده فروشان
  8. شمارهٔ ۵۰۴بس عجب طرفه حدیثیست که: آن شاه جهان
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.