پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۹۰

به صلاح آمد از اوصاف خدای ذوالمن

نفس اماره آواره بیچاره من

دیده کز نور یقین روشن و صافی گردد

غیر حق هیچ نبیند، نه به سِر‌ّ‌، نی به علن

نفَسی مست خدا باش و برون آی از خود

تا میسر شود این جا دم توحید زدن

دل و جان را به خدای دل و جان باید داد

تا به کی همچو زنان بر دل و جان لرزیدن؟

حق یقین است و خیالات جهان جمله گمان

نتوان نور یقین را به گمان پوشیدن

هرچه در ساغر ما ریخت از آن نوشیدیم

اگر از باده صاف است وگر از دردی دَن

هر که در دایره عشق تو آمد به نیاز

واجبش گشت چو پرگار به سر گردیدن

بس محال است درین راه خطرناک، ای دل

عشق ورزیدن و از بیم بلا ترسیدن

سال‌ها قاسم بیچاره ز هجران بگریست

نوبت وصل شد و تا به ابد خندیدن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۲دوش آن مه دو هفته من با هزار فن
  2. شمارهٔ ۴۹۳ساقی جان، لطف فرما کاسه دردی بمن
  3. شمارهٔ ۴۹۴سامان عیش نیست درین دار پر فتن
  4. شمارهٔ ۴۹۵طالبانی که اسیرند درین حبس بدن
  5. شمارهٔ ۴۹۶من بجانان زنده ام، گر باز دانی این سخن
  6. شمارهٔ ۴۹۷یارم ز در در آمد، وشتن کنید وشتن
  7. شمارهٔ ۴۹۸آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان
  8. شمارهٔ ۴۹۹ای ساقی دل و جان، ای نور چشم اعیان
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.