پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۵۴

من ز سودای تو سرگشته و سرگردانم

گه بپهلو روم و گاه بسر غلتانم

گر کنی بر من بیدل نظری از سر لطف

مکنت هر دو جهان را بجوی نستانم

من بامید وصال تو حیاتی دارم

ترسم از جور فراق تو بجان در مانم

عقل می گفت: فلانی بکجا رفت؟ دریغ!

گفتمش: عاشقم و در صف سرمستانم

عشق می گفت: بکونین مرا کس نشناخت

گاه توفان و گهی ابر و گهی بارانم

چند گویی سخن عشق حرامست، حرام؟

با من این قصه مگویید، که من دیوانم

عشق می گفت بقاسم که: کجا می گردی؟

گفت: در دایره نایره انسانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵۶میان آتش سوزان علم فراخته ایم
  2. شمارهٔ ۴۵۷ما در هوای عشق تو سرمست باده‌ایم
  3. شمارهٔ ۴۵۸پهلوی خوان به سر کوی حبیب آمده‌ایم
  4. شمارهٔ ۴۵۹گرنه آنست که جوینده یار آمده ایم؟
  5. شمارهٔ ۴۶۰مست بودیم بگلبانگ تو هشیار شدیم
  6. شمارهٔ ۴۶۱اقبال عشق بود، که ما مقبل آمدیم
  7. شمارهٔ ۴۶۲ما در جهان کون برای تو آمدیم
  8. شمارهٔ ۴۶۳این عنایت ازلی بود که ره پرسیدیم
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.