پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۵

طلب‌کاری ز حد بگذشت و ما محروم و نامحرم

دریغ این جان محروم از جراحت‌های بی‌مرهم!

دلم از غم به جان آمد، ندانم تا چه سان آمد؟

مگر از آسمان آمد به بام من نشان غم

چنان در یار حیرانم که کفر اوست ایمانم

چو من خود را نمی‌دانم، چه جای عالم و آدم؟

بیا، ای ساقی جان‌ها، بیار آن باده حمرا

تویی درمان مخموران، به دست تست جام جم

تو نور چشم اعیانی، که جان‌ها از تو می‌نازند

تو جان جمله دل‌هایی، دل و جان همه عالم

به کویت آمدم افتان و خیزان بهر دیداری

امید جان به لطف تست، اگر بیش آمدم، گر کم

ز سر حسن تو قاسم سخن بسیار گفت، اما

دریغا! عمر آخر شد، حکایت همچنان مبهم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۷از ما مپیچ رو، که غریبیم و تلخ کام
  2. شمارهٔ ۴۲۸یک جام به جانی دهد آن ساقی خودکام
  3. شمارهٔ ۴۲۹بیا، که نوبت رندیست، عاشقم، مستم
  4. شمارهٔ ۴۳۰دوش آن مه دو هفته دستم گرفت، دستم
  5. شمارهٔ ۴۳۱سوی می خانه میکشی دستم
  6. شمارهٔ ۴۳۲من از سودای جانان نیم مستم
  7. شمارهٔ ۴۳۳اگر بر خاک کویت گرد گردم
  8. شمارهٔ ۴۳۴سفر گزیدم و آهنگ آن جهان کردم
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.