پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۲۳

خوش وقت من، که آینه کردار روشنم

مرآت راست گویم و شانه نمی زنم

آیینه چون نمود مرا آن چنان که هست

آیین نه این بود که من آیینه بشکنم

در فهم رمز قصه مستان ذوالجلال

جان پرورم، بجان تو و جان نمی کنم

امکان ندارد آنکه: بگویند راز فاش

چون آتش هوای تو در سینه زد علم

امشب که میهمان منست آن مراد دل

ای صبح، اگر چه فاتحه خوانی ولی مدم

در نون و در قلم نظری کن باعتبار

نون امر مجمل آمد و تفسیر نون قلم

راهی عظیم دور و درازست و ناپدید

از کوچه حدوث بدروازه قدم

گویند: قاسمی بشرست، این چه مدعاست؟

آری، به جان تو، بشرم لیک بی شرم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۵طلب‌کاری ز حد بگذشت و ما محروم و نامحرم
  2. شمارهٔ ۴۲۶نی چو بنالید، بگفتا: نیم
  3. شمارهٔ ۴۲۷از ما مپیچ رو، که غریبیم و تلخ کام
  4. شمارهٔ ۴۲۸یک جام به جانی دهد آن ساقی خودکام
  5. شمارهٔ ۴۲۹بیا، که نوبت رندیست، عاشقم، مستم
  6. شمارهٔ ۴۳۰دوش آن مه دو هفته دستم گرفت، دستم
  7. شمارهٔ ۴۳۱سوی می خانه میکشی دستم
  8. شمارهٔ ۴۳۲من از سودای جانان نیم مستم
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.