پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۸

ما گنج قدیمیم درین دیر کهن سال

ما را چه بود گر بشناسی بهمه حال؟

ای خواجه سر سال شد و نوبت مستیست

مستان خرابیم، نه امسال چو هر سال

معشوق چو جانست و ندانم که چه جانست؟

هر جا که رود میرودش عشق بدنبال

آنجا که سراپرده اجلال تو باشد

جانها همه مستند، اگر رستم، اگر زال

از روی دل افروز تو جان را نتوان برد

وان زلف سیه رنگ تو دالست برین، دال

در مدرسه و صومعه گردیدم و دیدم:

آنجا همه قال آمد و اینجا همه احوال

قوال چه خوش گفت که: جز دوست کسی نیست

قاسم بسماع آمد از گفته قوال

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۰خدای را چو ندانی، چه فقه و چه معقول؟
  2. شمارهٔ ۴۲۱این چه حدیثست که کرد آن صنم؟
  3. شمارهٔ ۴۲۲بهیچ یار و دیاری اگر چه دل ننهادم
  4. شمارهٔ ۴۲۳خوش وقت من، که آینه کردار روشنم
  5. شمارهٔ ۴۲۴سلطان دلنواز چو باز آمد از کرم
  6. شمارهٔ ۴۲۵طلب‌کاری ز حد بگذشت و ما محروم و نامحرم
  7. شمارهٔ ۴۲۶نی چو بنالید، بگفتا: نیم
  8. شمارهٔ ۴۲۷از ما مپیچ رو، که غریبیم و تلخ کام
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.