پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۲

بنده از دوست سئوالی بصفا کردم دوش

قصه سر ترا چند بود این سرپوش؟

عاشقان در رخ زیبای تو حیران شده اند

همه مستند، نه مدهوش و لیکن خاموش

صفت باده اگر زاهد ما بشناسد

همه با چنگ و دف آید بدر باده فروش

صوفی ما اگر از جام تو شوری دارد

سخن مردم خودبین نکند دیگر گوش

صفت طالع عشاق ز اندازه گذشت

چون خورد باده همه ملک و ملک گوید: نوش!

گر تو حق را همه جا حاضر و ناظر دانی

آخر، ای خواجه، متاعی که نداری مفروش

باده ام دادی و دل بردی و جان افزودی

قاسمی حلقه بگوشان ترا حلقه بگوش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۴واردات عاشقان کز عشق می آید بگوش
  2. شمارهٔ ۴۰۵باده‌ام صافست و مطرب صاف و ساقی صاف صاف
  3. شمارهٔ ۴۰۶بنادانان مگو سر حقایق
  4. شمارهٔ ۴۰۷متمادی شدست یوم فراق
  5. شمارهٔ ۴۰۸بآرزوی تو در خاک می روم، در خاک
  6. شمارهٔ ۴۰۹چه بود قصه لیلی درین نشیمن خاک؟
  7. شمارهٔ ۴۱۰رندیم و عاشقیم و جهان سوز و جامه چاک
  8. شمارهٔ ۴۱۱ای زلف و رخت میگون، ای دوست سلام علیک
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.