پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۴

واردات عاشقان کز عشق می آید بگوش

عشق می گوید: بگو و عقل می گوید: خموش!

در بیابان تمنی لاف مستی می زنند

عاقلان صاف پیما، عاشقان درد نوش

تا قیامت گر کنم شرحش نیاید در بیان

راز سر مستان توان دانست از بانگ سروش

واعظ و زاهد بسی دیدم ز حرص جام می

خرقها کرده گرو در خانهای می فروش

گر همی خواهی که سر عاشقی پیدا شود

همچو ابری بانگ می زن، همچو دریا می خروش

زاهدی دیدم خراب افتاده، گفتم: زاهدا

سر مگردان از طریقت، سر خود را باز پوش

عاشقان چون قاسمی حیران حکمت مانده اند

تا کی آرد حکم وحدت باده ما را بجوش؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۶بنادانان مگو سر حقایق
  2. شمارهٔ ۴۰۷متمادی شدست یوم فراق
  3. شمارهٔ ۴۰۸بآرزوی تو در خاک می روم، در خاک
  4. شمارهٔ ۴۰۹چه بود قصه لیلی درین نشیمن خاک؟
  5. شمارهٔ ۴۱۰رندیم و عاشقیم و جهان سوز و جامه چاک
  6. شمارهٔ ۴۱۱ای زلف و رخت میگون، ای دوست سلام علیک
  7. شمارهٔ ۴۱۲نور ولایت تویی، شاه سلام علیک
  8. شمارهٔ ۴۱۳در تو عجب مانده ام ای عشق شنگ
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.