پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۵

باده‌ام صافست و مطرب صاف و ساقی صاف صاف

با سه صاف این چنین کس در نیاید در مصاف

گفت مشاطه که: زلفش بافتم، حسنش فزود

زلف او از پر دلی در تاب شد، گفتا: مباف!

ما ازین غم‌ها نمی‌نالیم، ای جان و جهان

غم چو سیل لاابالی، جان ما چون کوه قاف

گر ترا فرصت بود اندر میان عاشقان

خویشتن را بازیابی در میان لام و کاف

یک سخن بشنو، اگر در راه دین داری دلی

چون یکی باشد همه، پس از چه باشد اختلاف؟

زاهدا، ما را چه ترسانی؟ چو خود ترسیده‌ای

آخر این شمشیر چوبین چند داری در غلاف؟

گر بگویم حال قاسم چیست در هجران دوست؟

غرق خون دل شود این کوه سنگین تا به ناف

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۷متمادی شدست یوم فراق
  2. شمارهٔ ۴۰۸بآرزوی تو در خاک می روم، در خاک
  3. شمارهٔ ۴۰۹چه بود قصه لیلی درین نشیمن خاک؟
  4. شمارهٔ ۴۱۰رندیم و عاشقیم و جهان سوز و جامه چاک
  5. شمارهٔ ۴۱۱ای زلف و رخت میگون، ای دوست سلام علیک
  6. شمارهٔ ۴۱۲نور ولایت تویی، شاه سلام علیک
  7. شمارهٔ ۴۱۳در تو عجب مانده ام ای عشق شنگ
  8. شمارهٔ ۴۱۴از شبستان ازل، تا بامداد آب و گل
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.