پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۰

خواجه مستست، ببین در سر و در دستارش

لطف فرما و زمانی ز کرم باز آرش

بر سر کوی تو هر کس که رسد مست شود

گویی از باده سرشتند در و دیوارش

پیش رویت ز خجالت ننماید خورشید

پرتو روی تو چون می شکند بازارش

ای دل، ای دل، تو بهر کس که رسی در ره عشق

چون درو معرفتی نیست، عدم پندارش

گر مغی در ره حق دعوی اسلام کند

نکنی باور ازو، تا نبری زنارش

هر کرا نور یقین نیست عجب مرده دلیست!

عشق می گوید و من می شنوم گفتارش

گر سخن تند کند راهروی در ره عشق

چون ز مستان خرابست، مسلم دارش

عاشقان را همه درد از تو و درمان از تو

هر که بیمار تو شد هم تو کنی تیمارش

قاسمی، گفته مردم همگی روی و ریاست

رهرو آنست که پاکیزه بود کردارش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۲بنده از دوست سئوالی بصفا کردم دوش
  2. شمارهٔ ۴۰۳پهلوی خوانان غزل می خواند دوش
  3. شمارهٔ ۴۰۴واردات عاشقان کز عشق می آید بگوش
  4. شمارهٔ ۴۰۵باده‌ام صافست و مطرب صاف و ساقی صاف صاف
  5. شمارهٔ ۴۰۶بنادانان مگو سر حقایق
  6. شمارهٔ ۴۰۷متمادی شدست یوم فراق
  7. شمارهٔ ۴۰۸بآرزوی تو در خاک می روم، در خاک
  8. شمارهٔ ۴۰۹چه بود قصه لیلی درین نشیمن خاک؟
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.