پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۴

در کهن دیر زمان جمله فریبست و غرور

وقت آن شد که زنم خیمه بصحرای سرور

صفت شیوه «احببت » شنید این دل مست

علم عشق برافراخت بصحرای ظهور

آن چنان مست خرابم بخرابات امروز

که بهش باز نیایم بگه نغمه صور

صفت نور ترا دید ورای انوار

ورد جان و دل ما گشت که: «یا نورالنور»

ای دل، از هستی خود یک قدمی بیرون نه

تا شود در نفسی جرم و گناهت مغفور

حالت هستی تو خانه دل کرد خراب

هان و هان! تا نشنوی باز بهستی مغرور

قاسم، از جنت و فردوس مگو، کان شه را

جنتی هست، که آنجا نه قصور است و نه حور

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۶امکان صبر نیست، ز سر گیرم این نفیر
  2. شمارهٔ ۳۸۷چو نازنین جهانی بحسن خویش بناز
  3. شمارهٔ ۳۸۸ماییم و حضرت تو و صد سوز و صد نیاز
  4. شمارهٔ ۳۸۹با زلف و رخت مست مدامیم شب و روز
  5. شمارهٔ ۳۹۰فکر عقل از حد گذشت ای عشق، آتش برفروز
  6. شمارهٔ ۳۹۱دلم در عشق ناپرواست امروز
  7. شمارهٔ ۳۹۲از لب لعل توام کار بکامست امروز
  8. شمارهٔ ۳۹۳سید سادات عالم غیر انسان نیست کس
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.