پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۱

دیدمش دوش که سرمست و خرامان می‌رفت

جام بر کف، طرف مجلس مستان می‌رفت

باده در دست و غزل خوان و عجب عربده‌جوی

از نهان خانه واجب سوی امکان می‌رفت

سخن از روی دل‌افروز به مردم می‌گفت

قصه‌ای از شکن زلف پریشان می‌رفت

کس نداند صفت لطف خرامیدن او

آب حیوان که به سرچشمه انسان می‌رفت

آن چنان پادشهی نزد گدایان درش

من نگویم به چه تمکین و چه سامان می‌رفت

چون من آن شیوه رفتار و ملاحت دیدم

اشک خونین ز دل و دیده به دامان می‌رفت

قاسم از پای در افتاد چو دید آن شه را

کز سراپرده کان جانب اعیان می‌رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۳با عشق ز تسبیح و مصلا نتوان گفت
  2. شمارهٔ ۲۱۴در حسن و جمالی که تو داری چه توان گفت؟
  3. شمارهٔ ۲۱۵بحق صحبت دیرین مرا مران بخجالت
  4. شمارهٔ ۲۱۶ای رهنمای ملک معانی، چه گویمت؟
  5. شمارهٔ ۲۱۷ای پرتو جمال الهی،چه گویمت؟
  6. شمارهٔ ۲۱۸ای دل، چو پیش آمد غمی، آن را فرج دان، نه حرج
  7. شمارهٔ ۲۱۹من و معشوق و جام ناب صباح
  8. شمارهٔ ۲۲۰عشق تو مرا از هر دو جهان ساخت مجرد
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.