پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۰

جان ببوی وصل یار از کعبه تا بتخانه رفت

دل بیاد چشم او در کنج هر میخانه رفت

زاهدا،در دور چشم مست یار از باده گوی

دور ساقی باد باقی! نوبت افسانه رفت

سرخ شد گل درچمن چون خون بلبل را بریخت

تا چرادر خون او شوریده دیوانه رفت؟

کشت درویشان بیدل را و دین شکرانه خواست

گر بدین راضی شد ازما،یار درویشانه رفت

از زبان شمع روشن می شود بر عاشقان

حالتی کز سوز شبهابر سر پروانه رفت

چشم مستش عاشقان را در سماع آورددوش

راستی را،درسماع عاشقان مستانه رفت

بعد توبه رفت قاسم کاسه دردی بدست

بر سر پیمانه آمد،در سر پیمانه رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۲اسرار تو با خاطر هشیار توان گفت
  2. شمارهٔ ۲۱۳با عشق ز تسبیح و مصلا نتوان گفت
  3. شمارهٔ ۲۱۴در حسن و جمالی که تو داری چه توان گفت؟
  4. شمارهٔ ۲۱۵بحق صحبت دیرین مرا مران بخجالت
  5. شمارهٔ ۲۱۶ای رهنمای ملک معانی، چه گویمت؟
  6. شمارهٔ ۲۱۷ای پرتو جمال الهی،چه گویمت؟
  7. شمارهٔ ۲۱۸ای دل، چو پیش آمد غمی، آن را فرج دان، نه حرج
  8. شمارهٔ ۲۱۹من و معشوق و جام ناب صباح
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.