پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۸

بوی جان میآید از باد صبا، این بو چه بوست؟

مشک را این حد نباشد، نکهت گیسوی اوست

چیست بو؟ واقف شدن از سر محبوب ازل

آنکه چون آیینه با ذرات عالم روبروست

جمله عالم بما پیداست، ما آیینه ایم

گر نباشد آینه، شاهد چه داند کونکوست؟

باده تا با جان ما واصل نگردد مست نیست

باده را مستی ز جان ما، نه از جام و سبوست

حد این سر نیست او را سجده کردن، لاجرم

سر بپیش افکنده ام، بیچاره من، از شرم دوست

من ز غمهای کهن هرگز ننالم، چون ترا

دولت تشریف غم ساعت بساعت، نوبنوست

جان بپیش دوست دادن دولتی باشد عظیم

قاسمی را در دو عالم خود همین یک آرزوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۰دل من شیوه شیرین ترا دارد دوست
  2. شمارهٔ ۱۴۱ز پیدایی چو پنهانست آن دوست
  3. شمارهٔ ۱۴۲عاشق بمرگ مایل و عاقل بهانه جوست
  4. شمارهٔ ۱۴۳عرصه عالم بما پیداست، ما پیدا بدوست
  5. شمارهٔ ۱۴۴نمی‌توان خبری دادن از حقیقت دوست
  6. شمارهٔ ۱۴۵دل ما بصد جان طلب کار اوست
  7. شمارهٔ ۱۴۶قمری دارم کین چشم نهان خانه اوست
  8. شمارهٔ ۱۴۷در سویدای دلم سودای اوست
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.