پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۳

عرصه عالم بما پیداست، ما پیدا بدوست

جمله ذرات جهان را رو بدان روی نکوست

مست دیدارند ذرات جهان بر طور عشق

در دل هر ذره ای صد آتش از سودای اوست

حسن عالم گیر او هرجا بنوعی جلوه کرد

این یکی گوید: حبیبی و آن دگر گوید که: دوست

ناصحا، زین بیشتر بدخو و بدگویی مکن

آبروی ما نریزی، آبرو نه آب جوست

عاشقی و زاهدی با هم نمی آیند راست

شاهدی و عاشقی افسانه سنگ و سبوست

عشق ما را کرد خالی، خود بجای ما نشست

پر شدیم از عشق حق، نه مغز ماند این جا، نه پوست

قاسمی، از چرخ و ارکان گر شکایت می کنی

چرخ و ارکان عاجزانند، این شکایت ها ازوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۵دل ما بصد جان طلب کار اوست
  2. شمارهٔ ۱۴۶قمری دارم کین چشم نهان خانه اوست
  3. شمارهٔ ۱۴۷در سویدای دلم سودای اوست
  4. شمارهٔ ۱۴۸سر بلندی بین، که دایم در سرم سودای اوست
  5. شمارهٔ ۱۴۹ای دل و دلدار من، راه بوصل از چه روست؟
  6. شمارهٔ ۱۵۰آن یار جفا پیشه، که پشتست و پناهست
  7. شمارهٔ ۱۵۱برون ز راه خدا راهرو نه در راهست
  8. شمارهٔ ۱۵۲در فهم همین نکته بسی عزت و جاهست
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.