پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۸

سر بلندی بین، که دایم در سرم سودای اوست

قیمت هرکس بقدر همت والای اوست

بنده آن چشم مخمورم، که از مستی و ناز

در میان شهر در هر گوشه ای غوغای اوست

«لن ترانی » می رسد از غیب موسی را خطاب

این همه فریاد مشتاقان ز استغنای اوست

ای دل، اندر راه عشق او درآ و غم مخور

مایه شادی عالم خوردن غمهای اوست

عقل اگر در بزم مستان لاف هشیاری زند

با وجود چشم می گونش کرا پروای اوست؟

گر بجای مرهمی زخمی رسد، زآن هم مترس

در فنا تسلیم شو، کان هم ز مرهم‌های اوست

از تو تنها ماند قاسم، از تو تنها کس مباد

لاجرم غمهای عالم بر تن تنهای اوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۰آن یار جفا پیشه، که پشتست و پناهست
  2. شمارهٔ ۱۵۱برون ز راه خدا راهرو نه در راهست
  3. شمارهٔ ۱۵۲در فهم همین نکته بسی عزت و جاهست
  4. شمارهٔ ۱۵۳زان یار جفا پیشه، که پشتست و پناهست
  5. شمارهٔ ۱۵۴مگو ز سختی این ره، چو دوست همراهست
  6. شمارهٔ ۱۵۵هرچند اگر سرخ و سفیدست و سیاهست
  7. شمارهٔ ۱۵۶همچو خورشید، که او را نظری با ما هست
  8. شمارهٔ ۱۵۷عاشق قرین مهر و وفا هرکجا که هست
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.